گفته ام باید بیایی...، اوّلا حالا که نهثانیا شاید بسوزی پای من حالا که نهخواستی کمتر سراغت را بگیرم مدتیمی روم اما به زودی مفصلا ، حالا که نه
ثالثا گفتم همان صبحی که رفتی تا غروببوده چشمم خیره بر در دائما حالا که نهاینکه عاشق باشی از راه مجازی خوب نیستدوستت دارم به وقتش واقعا حالا که نهگه گداری راستی با یاد من در خلوتت هی به این عکس قدیمی زل بزن حالا که نهمانده تنها یک نفس تا وقت بارانی شدنآسمان ابری نمیشد سابقا حالا که نهمهدی حبیبی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسینیان